Wednesday, October 7, 2009

کالبد

رود پریشان دشت، آمده از دوردست، تا به کجا می روی؟

دور دور؟ پشت کوه؟ تا خود فردا، به نور؟

رود روان می روی؟

تا به صدا، تا هوا؟

کالبد خسته رنجور مرا می بری؟

... رود روان تند برو، هرچه دور، دورتر از دورها

Wednesday, August 26, 2009

ایرانم گمشده است

دیر نمی نماید روزهای خنده های برقرار، نگاه های بی ریا، روزهای روشن امیدواری در خیابان های شهر به سبز نشسته مان، مردمی که همدیگر را به همه چیز مهمان می کردند بجز اخم. شراره های آرزو های رنگین در مردمک های مردم شهرمان سوسو می زد. دیدگانی خیس که نوید باران می دادند. در چشمان همه می دیدی، مهری که می گفتند سالهای دور از میان کوچه های ایرانمان گذر کرده است و دیریست که روزگارش به سر آمده.

سطح آسفالت خیابان همان خاکستری همیشگی بود ، و مردم همان ها که هرروز از کنارت می گذشتند. ولی انگار همه در آن روزها خود را از خاکستری بی روح اطراف کنده بودند. نگاه ها لحظه به لحظه بهم گره می خورد و جرقه ای می شد و روح می بخشید و نیرو به دلهایمان که سحر بس نزدیک است.

جمع می شدیم، قطره قطره، زلال، بر زمین خاکستری، فریاد هایمان در زیر این گنبد کبود طنین می افکند، گویی زمین هم داشت می رویید.راست می گویم! همه شهادت می دهند به لحظه های سبز زمین! به رویش از میان سطح بی رحم سیمانی! شب های شکفتن الله اکبر، که ریشه در قلب دردمندمان داشت. درد از کابوس ممتدی که تحقیرمان کرد. همه بیدار بودند، این را همه ستارگان آسمان تیره مان به شهادت نشسته بودند! سیال ملت جاری می شد در رگ های شهر رو به مرگمان و زندگی شروع به دویدن کرد هر کجا که ملت بود و لبخند! تا روز رای که انگشتمان به آبی نشیند تا تمام شود هر آنچه آزار بود و تحقیر در گذشته ای که باید فراموش میشد.

از لحظه های تاریک شبی که هیچگاه صبحش دمیده نشد نمی گویم، گرد مرگی که آفتاب بر همه ریخته بود کس را یارای سخن نگذاشته بود. اما نرم نرمک، باز نگاه هایمان در هم پیچید! دست هایمان در هم گره گشت، قدم هایمان با هم فرود آمد، و حقی را می خواستیم که باورمان بود! حتی خیابان ساختیم برای مرد سبز آرزو ها! با دستان خیابان می روفتیم! دوباره دیروز بود! کسی امروز را باور نداشت ، هروز دریای خس و خاشاک بر ساحل موج می زد، امروز اینجا، فردا آنجا. از دانشگاه می جوشیدیم، پشت در انقلابش رای برادر شهیدمان را فریاد می زدیم و باز با موج ملت مرفتیم تا امتداد آزادی...

و آنگاه! آن روز سیاه! دندان ها نمایان شد. و صفیر گلوله با خون روش امید رنگ شد. مرگ کوچه به کوچه زندگی را از سنگر سنگر کوچه هایمان عقب می زد.مرد رویاهای سبزمان و پیرمرد همیشه برپا، کنار مردمشان ماندند تا تاریخ یادشان را نگاه دارد.

مردان و زنان بیدار سرزمین را مجال آزادی نیست، در امپراطوری دروغ وا می دارندشان تا بگویند آنچه همه نسبتش را با واقعیت می دانیم. گرچه هنوز امید بر بام خانه های شهرمان هر شب فریاد می شود و گاهگداری، ستاره ها خوشه می شوند در گوشه ای از شهرمان ولی دیگرنمی توان رویش را نظاره کرد در زیر آفتاب.و باز حجمی خاکستری مردمم و ایرانم را فرا گرفته است. من ایرانم را باز گم کرده ام.ایرانی را که میان نگاه هایی از جنس لبخند و پیروزی جاری بود.